۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

مظلوم ترين شهيد تاريخ در غريبانه ترين سفر. زوايای پنهانی كه بهر جا منتهی شود معقولانه است جز خودكشی آنهم جهان پهلوان باشی و دردهای توده ها را با عصيان فرياد بكشی بعد هم چون موجودی ضعيف خود را بكام مرگی بفرستی كه نوزادی شير خواره در انتظارت ...باشد!!!!؟؟پس آنهمه جوانمردی چون برگی در باد بود؟خير كينه ی غلامرضا پهلوی با او ديرينه بود كه حتی منفك از دستورات شاه بخشی از ساواك را در حيطه ی قدرت خود داشت،ويگن دور دريان خاطره ای نقل میكرد از يك مهمانی اشرافی در شمال كه غلامرضا در آن حضور داشت آنزمان كارو برادرش سمپاتی شديد به محرومان و رنجبران داشت كه شعری خواند كه تلويحا فساد دربار را نشانه گرفته بود و غلامرضا نه چندان از آن سر در آورد و جشن به آرامی سپری ميشد كه غلامرضا مست از مشر وب به دختر دوستی كه همراه ويگن به جشن آمده بود دست درازی كرد و او را بزور به خلوتگاه ميبرد ويگن مانع ميشودكه غلامرضا ليوان شرابش را بروي صورت ويگن می پاشد و ويگن او را به شدت بزمين امی اندازد،پس از آن برگزار كنندگان جشن ويگن را با شتاب از مهلكه دور ساختند تا مدتی پنهان شود كه رابطين و آشنايان نزد اعليحضرت رفتند تا فر جام خواهی كنند و شاه گفت :او بايد از كشور برود چون من نگران او هستم و يقين دارم غلامرضا او را خواهد كشت؟و ويگن روانه ی غربت شد و سالها نخواند تا....( گفتگو با ژوليت دردريان خواهر ويگن و كارو درحالیکه ازمرگ برادرانش آگاه نبود







)اين خاطره را نوشتم تا مواردی روشن شود،مصاحبه با مدير هتل آتلنتيك كه ميگفت من آنشب در هتل نبودم و تصور ميكنم او را كشتند بعد به هتل آوردند!!؟؟؟مقر ساواك در آن حوالی بود و تختی كه ب هدف سركشی به باغ كوچكشان در رامسر از خانه بيرون ميايد و به شهلا قول ميدهد ك در برگشت گلهايي از باغچه برايش مياورد(اختلافات درون خانوادگی هم جريان داشت كه در خيلی از خانواده ها ديده ميشود) كه تختی با روح حساسش تمام خاطرات روزانه اش را در آن مينگارد بطوری كه برگ برنده ی ساواك در تنظيم شكل قتل و اسنادیكه بعدها از بايگانی خود جمع آوری ميكندو شرح و وصفی كه به كيهان و مطبوعات ميدهد قرار ميگيرد(اين يك بد بياری تاريخی برای تختی و مردم بود)ساواك بعد از عصيان تختی بر عليه جامعه طبقاتی ،سر خم نكردن در نزد شاه،اتفاق نزاع با غلامرضا پهلوي،مكرر بر سر خاك مصدق رفتن،با داريوش فروهر و همسرش پروانه اسكندری عكس گرفتن ديدار با زندانی روحانی آيت اله طالقانی و عكس گرفتن با او،سمپات جبهه ی ملی شدن ،و گوش ندادن به تهديدات ساواك مبنی بر اينكه هيچ باشگاهی حق پذيرفتن او را نخواهند داشت و فشارهای شديد اقتصادی كه بر او روا داشتند هيچ كدام كار ساز نشد و تختی كه خطر را بيخ گوش خود ميديد وصيتنامه ای مينويسد و در محضر ثبت ميكند كه بعدها سا واك با اضافاتی هدفمند آنرا به جرايد ميدهد و بلا فاصله از آيت اله سيد كاظم شريعتمداری ميخواهد كه اعلاميه ای منتشر سازد و خودكشی را قبيح و مردود به نسل جوان انتقال دهد كه آيت اله اينكار را ميكند،حضور عجيب سرويسهای امنيتی در تشييع جنازه ی تختی و مراسم ختم اش ياد آور سركوب است،قلم بدستان نان به نرخ روز خور هدفمند طرح ساواك را به پيش ميبرند و مردم عادی برخی حقيقت را بازگو ميكنند و برخی افسانه پردازی تا جايی كه كشتی گير قديمی ميگفت او يكبار در حين تمرين غش كرده بود؟!(جل الخالق.چه ربطی به خود كشی دارد؟!)و ديگری ميگفت يكبار در هواپيما خسته از مسايلی كه بر مردم و شرایط زندگی اش ميگذرد گفته بود:گاهی فكر ميكنم اگه اين هواپيما سقوط كند همه راحت می شويم؟! و اينكلامی كه شايد همه ی ما در مقاطعی از زندگی گفته ايم با حمايت ساواك تيتر جرايد ميشود،آنروزها فعاليت ساواك در اوج بود يكسال بعد از قتل ماهرانه ی جهان پهلوان صمد بهرنگی كه شنا بلد نبود به مسلخ برده ميشود،ابتدا خفه اش ميكنند و بعد به آبش می افكنند(حمزه فراهتی همراهش مخفي ميشود )و شهيد غريب ملت. مظلوم غلامرضا تختی كه نگران از خشكيدن سينه ی همسرش و شير دادن به بابك نوزاد است و غم مردمی چون كوه بر پشتش سنگينی ميكند در اوج تنگدستی نه به بيابان كه هتلی شيك را بياد نوزادش و مردمش انتخاب ميكند كه مثلا يك استخر وسونايی هم قبل از خودكشی رفته باشد و چلو خورشتی هم در آن دو روزسفر(ربودنش )نوش جان كرده باشد ،شهلا با تمام اختلافات مرد با شرفي را به خاطر سپرده است كه پاي پياده براي زلزله ی بويين زهرا و مردم زجر ديده اش پول جمع ميكرد و به او قول داده بود كه در برگشت از رامسر برای اوو بابك گل بيارد!!!!؟؟ساواك خوشنام اما حكايتی دگر گونه داشت.!

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

هستي"

                         ما آدم را از گل آفريديم و سپس از آبی جهنده آميخته با خون در سه ظلمات انسان را شكل داديم:     قرآن
هستي"                                          

گل بود و آب بود و



لخته اي خون


در سه تاريكي


و جيغ بنفش


در ابتداي حضور لجن


تا انتهاي تهوع محتوم جريان داشت


......................................


در آ وردگاه دستان


بشر در نفرت سفره افشاند


وحرص از آسمان باريد


نفس در كارمايي پوچ


سيزيف را در خودآبستن شد


و انسان ابتذال هستي را زاييد


كفتارها تا پود


با ارتزاق از چشمان فقر


عرياني خلقت را


خنديدند


٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠


كاش نعاندرتال


حلقه ي سادگي اش را


زيرنگاه دزدانه اي گم نميكرد


آغازدهليز


با دامو كلس بايدها


گام نميخورد


و ابليس در روح خدا


بارور نمي شد


آنسو در نزديكي


زوزه ي مرگ


سياهي را


پروارميشد


لخته اي خون درسه تاريكي


حق آب و گل داشت