۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه


هستي"
گل بود و آب بود و
لخته اي خون
در سه تاريكي
و جيغ بنفش
در ابتداي حضور لجن
تا انتهاي تهوع محتوم جريان داشت
......................................
در آ وردگاه دستان
بشر در نفرت سفره افشاند
وحرص از آسمان باريد
نفس در كارمايي پوچ
سيزيف را در خودآبستن شد
و انسان ابتذال هستي را زاييد
كفتارها تا پود
با ارتزاق از چشمان فقر
عرياني خلقت را
خنديدند
٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠
كاش نعاندرتال
حلقه ي سادگي اش را
زيرنگاه دزدانه اي گم نميكرد
آغازدهليز
با دامو كلس بايدها
گام نميخورد
و ابليس در روح خدا
بارور نمي شد
آنسو در نزديكي
زوزه ي مرگ
سياهي را
پروارميشد
لخته اي خون درسه تاريكي
حق آب و گل داشت

۲ نظر:

gole roz گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
avangard گفت...

دير گاهيست اتوپياي خاكستري در هاله اي از توهم سرخ شد و گرسنگان را نان ازادي بريد و پابرهنگان را نه كفش كه قطع پا كرد زبانها بخاموشي خو گرفتند شهرها ويران شدند انسانها چون مفلوكان ژرمينالي لباسهاي فرم به تن كردند و استنطاق از خوابهاشان كليد خوردبايد كه هراسيد وحشت از اینکه آدمیان همه در جامعه‌ای که همچون مخروطی به یک رأس می‌رسد، یک دستگاه، یک اراده، یک جمع، همه را برنامه‌ریزی کند، همه را قالب‌ریزی کند، همه را انتخاب کند و هیچ انسانی در آن
حق انتخاب، اراده، تجلی ذوق، تنوع اندیشه، فکر، فهم راه و چگونه زیستن نداشته باشد:وحشت از اینکه آدمی باز بنده شود، انسان قرار بود اساس

سوسياليسم پيشرو باشد ولي سر از گولاك ژوزف خان در آورد٠ و خواب افلاطوني ماركس تعبير موهومي بر تن كرد و تنها مغلوب تاريخ انسان گرسنه و در بند بود٠