۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه


هستي"
گل بود و آب بود و
لخته اي خون
در سه تاريكي
و جيغ بنفش
در ابتداي حضور لجن
تا انتهاي تهوع محتوم جريان داشت
......................................
در آ وردگاه دستان
بشر در نفرت سفره افشاند
وحرص از آسمان باريد
نفس در كارمايي پوچ
سيزيف را در خودآبستن شد
و انسان ابتذال هستي را زاييد
كفتارها تا پود
با ارتزاق از چشمان فقر
عرياني خلقت را
خنديدند
٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠
كاش نعاندرتال
حلقه ي سادگي اش را
زيرنگاه دزدانه اي گم نميكرد
آغازدهليز
با دامو كلس بايدها
گام نميخورد
و ابليس در روح خدا
بارور نمي شد
آنسو در نزديكي
زوزه ي مرگ
سياهي را
پروارميشد
لخته اي خون درسه تاريكي
حق آب و گل داشت